محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
804
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
عاقبت كار بهرام شوبين اندر تركستان و چون بهرام به تركستان شد خاقان او را زينهار داد . و خاقان را برادرى بود نام او يبغو ، و بر خاقان زبان دراز داشتى و گفتى من به ملك حق ترم كه من با قوّت ترم ، و خاقان را سخت اندوه آمدى . پس بهرام گفت مر خاقان را كه خواهى تا من ترا از اين برادر برهانم ؟ گفت : خواهم و ليكن نبايد كه داند كه من فرمودم . چون يبغو اندر آمد زبان دراز كرد ، بهرام او را گفت : چرا چنين كنى ؟ گفت : تو بارى كيستى اى گريخته ! بهرام جواب وى باز داد . يبغو آهنگ زخم بهرام كرد ، بهرام گفت : اين نه جاى زخم است ، با من بر پشت اسب بيرون آى . گفت : روا بود . پس همانگاه بيرون شدند . يبغو اندر آمد و ضربتى بزد ، كار نكرد . بهرام تيرى بزد بر شكم وى و به پشت بيرون آورد و او را بكشت و خاقان از آن سپاس داشت . پس خواست كه بجاى خاتون بزرگ نيز كارى كند ، و مر خاتون را كنيزكى خرس برده بود به كوه بر ، بهرام برفت و آن كنيزك را باز آورد ، و خاتون نيز مر بهرام را بزرگ داشتى . پس پرويز آگاه شد كه ملك ترك مر بهرام را نيكو دارد . از وى بترسيد و سرهنگى را بفرستاد نام وى مردانشاه ، و گفت : حيلت كن تا بهرام را بكشى . مردانشاه بيامد و بسيار خلعتها آورد مر خاقان را از پنهان بهرام ، و نامه ها بداد . ملك ترك گفت : من هرگز اين نكنم . مردانشاه نزد خاتون رفت و آن هديه ها او را داد ، و تركى بود پير و خونخوار و ناپاك ، خاتون او را بخواند و بيست هزار درم او را داد . آن ترك